
امروز من ایستاده ام
امروز نه باز هم یک انتظار!
در دلم هر لحظه سودایی دیگر است
در وجودم هر زمان شوق رسیدن
آرزوی پر زدن
انتظار دیدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو پر میزنم
یا که گاهیدر خیالت میرسم
دیدنت!
دیدنت اما برایم مثل یک افسانه ای دیرینه است
بر تمام میله های این قفس
این قفس از جنس خاک ولحظه هارنگ آبی می زنم
رنگ آبی،رنگ روزهای من است
رنگ آبی،رنگ عشق!
رنگ آبی،رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
با تمام خســــــــــــــــتگی
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
در دلم تنها وتنها یک نوا
یک موج ،یک فریاد!
باز هم یک انتظار!
باز هم یک انتظار!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط سمیرا |
نمی دانم چرا با این که هر شب بی قرارم چنان با خاطراتت دلخوشم شاید ندانی تو می گفتی که از روز ازل عاشقترینی اگر چه بعد از آن به جدایی فکرکردی ولی باور کن از آن لحظه تا روز قیامت دوست دارم...
ولی سر را به دامان خیالت می سپارم
که تک تک لحظه های رفته ام رامی شمارم
ولی من بی تو حتی عشق را باور ندارم
که دل را دست طوفانی دوباره می سپارم
تو را چون ارزوهای قشنگم
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط سمیرا |