لبريز از سخاوت خورشيد میگفت که عاشقم شده ديوونه ي چشامه اگه دلم با اون باشه تا هميشه باهام مي گفت كه عين يه موم شده اسير دستام شب تا سحر در گوشم فقط مي گفت تو رو مي خوام مي گفت نرو اگه بري دنيا واسم سياه مي شه قلب اسيرم تو قفس عين خدا تنها مي شه مي گفت كه شبها تا سحر به ياد من مي شينه به ياد من اشك مي ريزه خواب منو مي بينه مي گفت تو دنيا يكي هست كه اونو مي پرسته عاشقشه واسه همين منتظرش نشسته اما نگفت تو زندگي راستي حاليش نمي شه هيچي سرش نمي شه و هيچي سرش نمي شه حالا كه رفته مي بينم دنيا همش سرابه هر كي مي گه عاشقتم مي گم دروغ مي بافه دل من می دونه که عاشق نمی شه آخه لایق این عشق پیدا نمی شه دل من ادای عشق و آسون بلده ولی عشق افسانه ای پیدا نمی شه دل من به کی بگه ؟ اصلا خدا به تو میگم می دونم تو هم تو عشق کم می ذاری می دونم تو هم واسم خط و نشون می ذاری آخه خدا جونم عشق با ترس معنی نداره عشق بی ترسم پیدا نمی شه !!! اگه گذاشت و رفت چی کار کنم ؟ اگه دیگه دوستم تداشت چی کار کنم ؟ چرا مجنون دیگه پیدا نمی شه؟ چرا فرهاد دیگه رسوا نمیشه؟ پس همشون قصه بودن قصه هم که راست نمی شه دیگه تکرارم نمی شه پس بیا عاشق نشیم عاشق که نه مجنون نشیم شاید این دل آروم بگیره سراغ عشق و عاشقی و نگیره
مست از تولد باران
حيرانم ، حيران
كسي در يك قدمي ام بود
كسي در يك قدمي ام هست
و من در هزار قدمي خود
تنهايم
تنها تر از لحظه اي كه ذوب مي شوم
تنها تر از لحظه اي كه باراني ام
معلق در فضاي دلتنگي
سرگردان در هواي رسيدن
دلتنگ دلتنگ دلتنگ
تنهاي تنهاي تنها
ولي هنوز خورشيد ؛ مي تابد
و باران ، مي بارد
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط سمیرا |