هر وقت گفتی جدایی بند بند تنم لرزید.هر وقت گفتی فاصله مردمک چشمانم منزلگاه تصویر جادهای مه آلود شد با مسافری تنها که کوله بار
خود به دوش می کشید را می گریخت و از روی ترحم نگاهی به پشت سرش نمی انداخت .
دل هر چه داشت نثار چشمان تو کرد. اما دل تو غریبه را پرستید... گفتم حالا که می روی لا اقل یک آرزو برایم بگذار آرزویی تو خالی برای
دلخوشی ام و تــــــــــــــــــو گفتی : در آرزوی برگشتنم بمیر. دستانت را بوسیدم و خدا را شکر کردم از اینکه سرانجام فهمیدی بی تو
خواهم مرد.
دوستون دارم سال خوبی داشته باشین![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط سمیرا |