قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب سلام خوبين
دور خواهم شد از اين خاک غريب
که در آن هيچ کسي نيست که در بيشه ي عشق
قهرمانان را بيدار کند
قايق از تور تهي
ودل از آرزوي مرواريد
هم چنان خواهم راند نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني که سر از آب به در مي آرند
ودر آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
هم چنان خواهم راند
پشت درياها شهريست
که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي کبوترهاييست
که به فواره ي هوش بشري مي نگرند
دست هر کودک ده ساله ي شهر شاخه ي معرفتي است
مردم شهر به يک چينه چنان مي نگرند
که به يک شعله به يک خواب لطيف
خاک موسيقي احساس تو را مي شنود
وصداي مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهريست که در آن به وسعت خورشيد به اندازه ي
چشمان سحر خيزان است شاعران وارث آب وخرد و روشني اند
پشت درياها شهريست قايقي بايد ساخت
سهراب سپهري
بالاخره امتحاناتم تموم شد و يه نفس راحتي مي کشم امسال ديگه ديپلم مي گيرم
مي خواستم بگم ممنون از اونايي که اين مدت سر زدن جبران ميکنم
راستي يه جمله از تلويزيون شنيدم حيفم مياد نگم
ميگه که اگه زن مثل آتيش باشه مرد مثل آب
آب زود آتيشو خاموش ميکنه اما اگه بين اين دو تا يه حجابي باشه
اتيش نه تنها خاموش نميشه بلکه باعث ميشه آب به جوشش دربيادوگرم بشه وکم کم بخار بشه
بخارشم بخارِ عشق ِ
قشنگ بود نه...
فعلا خداحافظ![]()
سميرا
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط سمیرا |