نقطه سرخط... بعد تو پنجره ها رو به کسی باز نشد هیچ کس با من دلسوخته دمساز نشد بی تو یک عمر نوشتیم نقطه سر خط نقطه های سر خط بعد تو آغاز نشد غزلی بود و ناگفته تمامت کردیم این ای شعر پرایهام من ایجاز نشد! بغضها بعد تو در حنجره هامان یخ بست ذره ای زمزمه از سوز تو آواز نشد گرچه پروانه صفت دور تو گشتیم ولی پر زدن دور سر شمع که پرواز نشد! سبزه ها را گره با عشق ورود تو زدیم این گره غیر تو با دست کسی باز نشد حسی از پرستش با سیاهی های چشمت قفل شب وا می شود آفتاب از روزن چشم تو پیدا می شود صبح با دلشوره های کودکی سر میرسد چشمهایت یک دریچه رو به فردا می شود از سر انگشتان تو گلوازه ها قد می کشند وازه های شعرم رنگ رویا می شود با تو حسی از پرستش همیشه با من است سجده هایم رو به غرق تمنا می شود کاش یک شب گم شوم در چشمهای خیس تو کاش یک شب گم شوم ای کاش...آیا می شود؟؟ سلام ...خوبین؟؟ من عادت ندارم تو وبلاگم زیاد حرف بزنم اما بعضی وقتا واقعا لازمه چرا ما همیشه صداهای بلند رو میشنویم پررنگها رو میبینیم و سختهارو میخوایم غافل از اینکه خوبها آسان می آیند بی رنگ میمانند و بی صدا هم میروند... خیلی حرف دارم ولی............شاید جاش اینجا نباشه؟؟!!!!!!! فعلا بای

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط سمیرا |